علامت من را بزن

این یک تماس بیدارکننده بوده است که من به همان اندازه آماده باشم که چگونه نسبت به یک تاریخ واکنش نشان دهم. من تصمیم گرفتم که دوستیابی بیش از حد (و از همین رو خیلی استرس زا) باشد ، بنابراین من بعد از ملاقات با مونیکا در کنار دوستان ماندم. شاید یک مهمانی زیبا را در مهمانی پیدا کنم که بیشتر در عنصر خود باشم.

در طول پاییز ، تعدادی از مهمانی های شغلی در مزارع در مکانهای مختلف برگزار شد - جنگل های تونر مکان محبوب برای داشتن آنها بود. با مراجعه به این چنگال ها ، من به آرامی با افراد بیشتری در مدرسه آشنا شدم. سی همیشه در مورد او می دانست و ما فقط ظاهر می شدیم و اوقات خوبی برای نوشیدن و ملاقات با همه افراد داریم.

بعد از ملاقات با مونیکا ، به نظر می رسید سهام من در اطراف مدرسه به میزان قابل توجهی افزایش یافته است. ناگهان به نظر می رسید بچه های بیشتری من را می شناسند و سلام می کردند در حالی که از راهروهای شلوغ عبور می کردم. در مدرسه ، ما خیلی با Cy ارتباط داشتیم و تمایل داشتیم که یکدیگر را متقاعد کنیم که کارهای دیوانه کننده ای انجام دهند. ما در تلاش ضعیف برای گرفتن یک روز مرخصی ، یک روز عصیان کردیم. سی و دوستش جان ، که اتفاقاً سیاه پوست بود ، یک روز در کلاس فیزیک درباره آن صحبت کردند - چقدر آشفتگی سال گذشته بوده و چگونه یک روز مرخصی را به آنها داده است. این سه نفر با این طرح احمقانه آشنا شدیم که حدود 20 کودک سفیدپوست داشتیم ، جان حدود 20 کودک سیاه پوست را جمع کرد و ما یک "شورش دروغین" را در زمین فوتبال انجام دادیم. ما اجازه می دادیم فقط کافی باشد که توجه مسئولان مدرسه شود ، سپس آنرا حل می کنیم.

ما توانستیم توجه مسئولان مدرسه را جلب کنیم ، اما هیچ روز مرخصی نبود. آنها از Cy ، John و من خواستند ، به همراه یک کودک سیاهپوست دیگر ، یک کارگروه نژادی را رهبری کنیم تا راهی برای کاهش تنش های نژادی در مدرسه پیدا کنیم. بعد از مدرسه با هم آشنا شدیم و دور هم جمع شدیم و در مورد هر چیزی جز تنش های نژادپرستانه صحبت کردیم. ما به این نتیجه رسیدیم که تنش های نژادی زیادی در مدرسه وجود ندارد مادامی که همه خونسرد باشند و به عنوان مثال - با اتحاد - منجر به این کار شویم. این برنامه ما بود و ما به آن گیر کردیم! فکر کردیم خنک است

بار دیگر در کلاس فیزیک که در طبقه چهارم مدرسه عظیم قدیمی بود ، زنگ خطر آتش سوزی خاموش شد و همه مجبور به ترک مدرسه شدند. سی یک ماشین آتش نشانی را به دست گرفت و ما به محض اینکه از 4 پله پایین می دویدیم و همه را فاش می کردیم و همه را فهمیدیم. خیلی احمقانه بود ، اما فکر می کردیم که در آن زمان خنده دار بود.

در آخر هفته در واشنگتن در نزدیکی بروکلین یا کوهستان بودم که به کالج استیوبنویل در اوهایو سفر کردم و در آنجا دوست من دارل در آنجا رفت و در آنجا با جمع کالج آنجا شرکت کردم. من به خوابگاه دارل سقوط می کردم. وقتی سال ها بعد حیوانات حیوانات خانگی بیرون آمدند ، کالج استیوبنویل را به من یادآوری کرد. آنجا خیلی وحشی بود.

در یک شنبه شب یک "چای یونانی" بزرگ با یک مشت الکلی دانه ای وجود داشت که من مانند Koolaid می نوشیدم - این در واقع از انگور Koolaid ساخته شده است و بنفش مصنوعی بنفش نامیده می شود - و قدرت الکل دانه ای واقعاً بر شما ایجاد می شود. هنگامی که بیرون رفتم با یک KO به نام مری صحبت کردم ، پر از شجاعت مایع من - بقیه شب کاملاً برایم از دست رفت.

وقتی صبح روز بعد در خوابگاه از خواب بیدار شدم ، کسی از من درباره دختری که در آن مهمانی بودم با من پرسید. من ظاهراً با او اشتباه گرفتم و او واقعاً انگار من را دوست داشت. صداها را دوست داشتم ، اگرچه رک و پوست کنده من هیچ خاطره ای از آنچه پس از سیاه شدن داشتم ، نداشتم.

"آیا حداقل شماره او را گرفتی؟" مطمئن نبودم - در جیب هایم به شلوغی شتافتم و کتابی از مسابقات را با یک نام و تعدادی که روی آن نوشته شده بود تهیه کردم. شماره آن بورس پیتسبورگ ، 412 بود. نام آن "مری-می" بود. وقتی آن را با صدای بلند خواندم ، همه فقط از بین رفتند. "با من ازدواج کن - اوه مرد ، پیت ، او واقعاً تو را گرفت!" اما وقتی به خانه پیتسبورگ برگشتم ، به دفترچه تلفن "می" نگاه کردم و قطعاً دکتر آنجا بود. هارولد می با همان شماره در دفترچه تلفن.

با شماره تماس گرفتم و از مریم خواستم. وارد شد و همان دختر بود! واقعاً نام او بود! او شب را به خاطر سپرد و من را دوست داشت - اما او ، مثل من ، دانشجویی بود که مهمانی کالج را که پدر و مادرش فهمیدند خراب کرده بود ، به همین دلیل او را برای یک ماه زمینگیر کرد.

فکر کردم خنده دار بود والدین من به سختی می دانستند که من می آیم یا می روم ، نیمی از زمان. من به من آموخته بودم که چگونه داستانهایی را که هنگام تعطیلات آخر هفته ترک کردم ، بسازم. به نوعی همیشه از آن فاصله می گرفتم - یکی از مزایای ششمین هفت کودک بودن. آنها همه چیز را قبلاً دیده بودند. خوب ، تقریباً همه چیز من مصمم بودم به چیزی که ندیده بودم فکر کنم ، و این ثابت شد که یک اقدام موفق است.

یک شب در دانشگاه همه ما مست شدیم و برخی از پسران تصمیم گرفتند اتاق دین را در خوابگاه رها کنند. او ظاهراً در آنجا اتاق داشت اما همیشه از آن استفاده نکرد. آنها واقعاً از دین متنفر بودند.

بنابراین آنها یک دستگاه آتش نشانی گرفتند و هر ساعت 2:30 بامداد همه اتاق را اسپری کردند. بعداً به خاطر آن شکسته شدند. من از دارل تماس گرفتم - "سلام ، پیت - من به یک لطف بزرگ نیاز دارم ، مرد. آیا می توانید پایین بیایید و خود را مقصر تخریب اتاق دین کنید؟ شما قصد دارید من و این پسر دیگر را که برای آن کار می کند رانندگی کنید. آنها واقعاً نمی توانند با شما کاری انجام دهند ، زیرا شما در اینجا دانشجو نیستید. اگر جریمه یا هر چیز دیگری دریافت کنید ، هزینه را پوشش می دهم. من نمی توانم از عهده بیرون کشیدن بروم. شماره من در پیش نویس قرعه کشی شماره 9 بود. اگر من پرتاب شود ، احترام شاگردانم را از دست می دهم و مطمئناً به ارتش اعزام می شوم. "

من به دانشگاه رفتم و رپ را برای همه چیز انجام دادم و ادعا کردم که من کاملا مطمئن هستم که به تنهایی عمل کرده ام. من واقعاً مست بودم ، گفتم و نمی دانستم چه کاری انجام می دهم. من به او گفتم که از آنجا خارج شدم ، بنابراین نمی توانم کسی را درگیر کنم.

این رئیس از من عصبانی شد و وقتی به من گفت که من هرگز در پردیس استقبال نمی کنم و در صورت درخواست هرگز در این مدرسه پذیرفته نخواهم شد. من اهمیتی نمی دادم - من قصد نداشتم به هر حال به دانشگاه بروم.

این ممنوعیت برای من یک نشان افتخار شد ، که من با افتخار در مدرسه می پوشیدم - "بله ، من از یک کالج دانشگاه تبعید شدم." من آن را به عنوان بخشی از نامی که در آنجا ساخته ام دیدم. من یک مرد واقعی در جهان بودم که از کالج دانشجویی محروم شده بودم ، یک سال پس از قتل ها در ایالت کنت بود و با یکی از دختران مشهور مدرسه بیرون رفته ام ، البته نعمت من در پاییز گذشته با تینا بوده است. ترنر رقصیده بود.

اما بهترین چیز هنوز نیامده است - فینال بزرگ فصل محبوب من. آخرین مرحله برای معرفی خود در South Hills High نیز بلیط من از آنجا و خارج از شهر خواهد بود. این همان اتفاقی خواهد بود که سرانجام برای من پیش آمد که هیچکدام از برادران بزرگتر من قبلاً قبل از من نکرده اند. این قطعاً توجه والدینم را به خود جلب کرده است - که به نوعی ، احتمالاً نکته مهم آن بود. اما چه مهمانی بود!

در ابتدا در سایت cowbird.com منتشر شده است.