شیشه شکسته - دقیقا همان لحظه که من در آخر نوشیدن را قطع کردم

من یک شب در بیمارستان به خانه آمدم - خانه آنها واقعاً مال من نبود. من به تنهایی در خانه ای نشسته بودم که الکلی وجود نداشت ، زیرا من هر چند روز قبل از این چیزهایی را که می توانستم پیدا کرده ام نوشیده ام ... نقطه عطف.

در سکوت بیش از حد که خانه را پر کرد و آن فقط در من سکونت داشت ، اکنون که سگها در دو شهر در یک پناهگاه قرار گرفته بودند ، من هر دقیقه از ساعت را می شنیدم که مثل چکش به تیغ می زد و ده ها گزینه از روی سرم پخش می شد. ،

دوید ، من شنیدم. به هر حال این کار تمام شده است ، شما این بار یک رابطه دیگر و مقدار قابل توجهی از ملک گران قیمت را نابود کرده اید ، و تا زمانی که دوباره برگردید ، هیچ نقطه معلق وجود ندارد. اما من پول نداشتم و تنها راه فرار این بود که یکی از چک های آنها را برای یک زن و شوهر غول جعل کرده و در یک مکان جدید ناپدید شد. در جایی که می توانم دوباره همه را شروع کنم.

دوباره از همه شروع کنید ، صدای دوم که با صدای زمزمه پرسیده می شود ، گویی از پشت یک اتاق پر از مردم صحبت می شود که فقط به اندازه کافی بلند است که در هنگام مکث در بحث داغ درباره آینده من شنیده می شود.

دقیقاً چه چیزی برای شروع کار وجود داشت؟ من جواب دادم ، گرچه جواب را از قبل می دانستم.

در سن 35 سالگی ، مستتر از هوشیار بودم. من از 15 سالگی در زندانهای جرسی جرسی بوده ام ، جایی که 18 ساله بودم و پدربزرگم وقتی سن قانونی به 21 سالگی رسید.

من برای همه دوستانم در فروشگاه مشروبات الکلی محلی و در خیابان بار در خیابان که در آن جفت زنی پیر که به هر حال مغازه را فروخته بود ، آبجو خریدم ، به من یک کیسه کاغذ قهوه ای برگرداندم و تغییر دوست من با یک چشمک و لبخند حیرت انگیز وقتی این کار را کردم طلای مایع را گرفتم و آن را به پشت دوچرخه خودم بند کردم.

یک درایو کوتاه بعد ، سنگریزه های موجود در پنجره بالا نشان داد که زمان پایین آوردن سطل است که پس از آن پر از 8 بسته ارزان قیمت Genesee Cream Ale شد. به محض اینکه پیشخدمت دست ساز بلند شد و از پنجره آمد ، زدم ، کوبید ، آه ، سلام آقای جی! آیا P در خانه است؟ چرا ، البته ، خوب برای دیدن شما! از سمت راست بالا بروید

در لحظه ای که کل دنیا در حال فروپاشی شماست ، خیلی راحت می توانید به عقب نگاه کنید و مسیری را که طی کرده اید برای رسیدن به موقعیت فعلی خود ببینید. اگر بر روی تپه ای بنشینید و ساختمانها را خراب کنید و همه چیز باعث آتش سوزی "در آنجا" می شود ، همیشه دودی در آنجا وجود دارد که آنقدر کریستال می شود که می توانید نتیجه هر تصمیم بد را یک به یک مشاهده کنید تا اینکه باشید. مسیر کج او را به نکات کفش های گل آلود خود دنبال کرد.

با صدای دیگری که دارای اقتدار است ، نمی تواند مانند آن عقب برگردد. من باید به راه دیگری بروم. سپس می توانید شروع کنید. دوباره از همه شروع کنید ، این بار با صدای بلند تعجب می کنم.

من همچنین می توانم کسی را سرزنش کنم. من همیشه می توانم کسی را برای این آشفتگی سرزنش کنم. خواهید دید که این درست است. نه من ، نه خانم. تقصیر من نیست که از لندرور شما به قیمت 70،000 دلار مانده است و این تقریباً بچه های شما را نیز کشته است. به اندازه کافی بد است که آنها به پناهگاه ختم شدند ، اما حداقل وقتی که آنها سه نفر از ماشین بیرون رانده شدند کشته شدند ، زیرا قبل از آمدن ما برای استراحت بر روی چرخ ها در حوضه زهکشی ، ما را از ماشین بیرون راندیم.

آنها حتی صدمه دیده ، و خراشیده نشده اند. به سختی صدمه دیده ام. چگونه؟ چگونه. من چیزی را به یاد نمی آورم. ماشین فقط ماشین است ، اما اگر من به این سگها صدمه دیده بودم ...

یک دقیقه دیگر مانند صدای رعد و برق را می شنوم. همیشه کسی هست که مقصر باشد ، می بیند.

این تقصیر نیروی دریایی بود نه مال من. حتی اگر من در 18 سالن ثبت نام نوشیدنی با تجربه بودم ، هنوز هم سرگرم کننده بودم. در هر شب چند آبجو ، خیلی بیشتر در آخر هفته. دیگه نه. با این حال ، معدود آبجوهایی بود که هر شب وقتی به درب ماشین پلیس امتحان کردم و قفل آن را باز کردم ، به یک لحظه باورنکردنی از سوء رفتار منجر شد. البته باز شد که چه کسی احمق است که بتواند درب ماشین پلیس را باز کند.

من وقتی که مدارک را در ایستگاه استخدام امضا کردم ، چند صد بار از این سؤال پرسیدم. این نیروی دریایی یا یک قاضی کوچک شهر عصبانی بود. و یک مادر کوچک شهر حتی عصبانی تر است.

بعد از اتمام اردوگاه بوت ، وقتی که میلواکی و سن 18 سالگی او در نوشیدن مکان مناسب بودند ، من کسی بودم که یک تاکسی را متوقف کردم و وقتی همه افراد دیگر از آنجا خارج شدند یا استفراغ کردند ، ما را به پایگاه برگرداندند. من همیشه آخرین مردی بودم که ایستادم.

اما پس از آن پنساکولا. من در اینجا چند درس آموختم. در اینجا یاد گرفتم که به طور مناسب بین داروهای آزاد و انتظارات مربوط به نوشیدنی Navy Squid جشن بگیرم. من هنوز در کلاس بالا بودم ، مردی که در بازی های نوشیدن برنده شد و هنوز هم ساعت 4:30 صبح با مردم صحبت می کردم اما حداقل من الان یک رقابت داشتم.

و من آن مرد بودم که مردم را به خانه سوار کردم تا اینکه من گرفتار بازی در موتور سیکلت جدید یک دوست نیم مایل از خانه ، بدون کلاه ایمنی و یک گالن یک و نیم از کاربرو راسی Fine Rhine Wine در سیستم خودم شدم. اگر فقط کلاه ایمنی می پوشیدم ، پلیس هرگز نمی چرخید.

من به راحتی می توانم پنساکولا را مقصر بدانم. پنساکولا به من یاد داد که بنوشم و مهمتر از همه از داروهای تفریحی لذت ببرم. مقدار زیادی دارو

اما نه ، صبر کنید این فلوریدا کیز بود که به من کمک کرد تا مسائل را به یک سطح کاملاً جدید برسانم.

دنده هایم از بیرون انداختن از ماشین نورد صدمه دیده است. من نمی دانم که چند تا ترک کردم یا شکسته ام ، اما عطسه کردن به یک آیین وحشتناک درد و کشف خود تبدیل شد. وقتی احساس می کنید عطسه ای در حال خاموش شدن است ، مسابقه ای با ساعت شروع می شود. بگذارید بالش روی زمین بیفتد و استراحت کند تا زمانی که زانوهای شما کاملاً روی زمین بمانند و صورت شما در اعماق بالش کاشته شود. عطسه جیغ به هم بکوبید و امیدوارم ، خدایا ، تنها یک نفر بود.

در حالی که روی زمین دراز می کشیدم و امواج درد از سینه ام بالا و پایین می چرخید ، صداها بالا آمد. دوید ، گفت یکی که به آن دیگری گفت. مانند تصویر یک فرشته روی یک شانه و یک شیطان از سوی دیگر ، هر دو سعی می کنند با وعده های خالی صدای شما را به دست آورند و با تصاویری از گذشته که بدترین تصمیم را گرفته اند و نتایج ضعیف آنها را تصحیح کرده اند. خنده دار است که چگونه ذهن شما خاطرات شما را از چیزی چنان مخرب و دردناک می کند که بسیار سرگرم کننده است. اگر اجازه دهید

من هنوز مجبور شدم کلیدها را مقصر بدانم ، جایی که ما با هم آشنا شدیم. او می فهمید که چند سال در آنجا زندگی کرده است و می دانست زندگی در جزیره چگونه است. منزوی ، زندگی در حباب کار ، نوشیدن ، ماهیگیری ، نوشیدن ، کار کردن ، آشامیدن ، کف کردن ، شستشو ، تکرار.

كيز باعث شد كه كسي كه چهره اش در يك بالش روي زمين دفن شده بود و هنگامي كه در حال بحث و گفتگو در مورد کلاهبرداري بانکي با خود بود ، در حال لرزيدن درد بود.

Florida Keys یکی از زیباترین مکانهایی بود که من تا به حال داشته ام ، اما پس از یک بازدید سریع از یک دوست که یک سال پیش نقل مکان کرده بود ، این سبک زندگی بود نه زیبایی طبیعی ، که من به خانه جی جی آمدم با رفته آن صدای کوچک بیش از یک سال مرا شکنجه کرد و صدای آرامتر را که سعی در جلب توجه من داشت غرق کرد.

آه ، رفیق ، آن 6 آبجو که شما قبل از کار نوشیدید ، فقط شما را از رختخواب بیرون آورد و شما را به حرکت درآورد ، ما باید در مورد آن صحبت کنیم ، گفت: صدای ساکت تر. ذکر بقیه چمدانهایی که هنگام بازگشت نوشیدید نیست. به هر حال ، من در مورد رشد شمع خالی در نقطه ای که شما در خیابان کنار خیابان رانندگی می کنید می دانید که از محل کار به خانه بروید. یا برای کار کردن یا در فروشگاه. اوه ، و کارهای بیشتری باید انجام دهیم ...

صدای دیگر با صدای بلند و با افتخار صحبت می کرد. صدای دیگری که ارائه کلیدها به عنوان گزینه ای بود که مرا تنها گذاشت و به من اجازه داد بدون اینکه مزاحم نشوم ، از خودکشی خود آهسته لذت ببرم.

وقتی بالاخره منصرف شدم و به سمت جنوب حرکت کردم ، کلیدها همه چیزهایی بود که از خواب دیده بودم. دسته ای از نوشیدنی هایی که هیچ ارتباطی با واقعیت ندارند و فقط خواسته اند که تنها بمانند ، ناتوانی خود را برای کنار آمدن با واقعیت بر اثر نوشیدنی های گرم آبجو و قایق غرق کردند.

اوه ، و ماهیگیری عالی

فکر می کردم می توانم به آنجا بروم و خودم را بنوشم تا بنوشم و کسی متوجه نشود. بله والدین من نمی دانستند ، مگر آنها؟ زیرا آنها به محض این که دیگر نتوانند شما را ببینند متوقف می شوند. شما هرگز در انتهای یک تماس تلفنی 3:30 ، صدای تار و مبهوت را متوجه نمی شوید ، بهانه های عجیبی را برای جهان و اینکه چگونه به من بدل شده است ، نمی دانید.

و آنها هرگز توجه نمی کردند که در مسیری که من به آرامی در حال ساختن یک گور اولیه با یک نشانگر کوچک بودم ، برای توجه ، اجاره و سنگ دیگری فریاد زدم. "اینجا او دروغ می گوید ، پس از همه دروغ ها." چه چیز دیگری برای گفتن وجود دارد.

اما تقصیر من نبود. نه من ، نمی خواستم خودم را بگیرم. فقط بقیه دنیا من می دانم که شما آن را ببینید. پدر و مادر و دوستانم در مراسم تشییع جنازه من از خواب برخاستند ، مشت به عنوان نشانه همبستگی برخاست و آواز لعنتی مرد را خواند! هنگامی که آنها انگشتان دست خود را به همه نشان دادند ، اما من مقصر مرگ زودرسم هستم ، فقط در دو پای گل آلود خودم.

بسیاری از آنها تلاش کرده اند. سم زدایی ناشی از خودم وقتی خودم را در کاروان خود قفل کردم و چیزی جز بطری های Gatorade نکشیدم و به مدت سه روز آن را سفید کردم. دو هفته نگذشته بود که جهان لرزیدن را متوقف کرد و زیر پاهایم حرکت کرد انگار که من در دریا در یک قایق ایستاده ام.

همچنین توانبخشی 28 روزه انجام شده است. من اجازه می دهم کسی مرا ترغیب کند که برای او بروم و نه برای من به مرکز کی وست بروم. او گفت که بعداً شما را انتخاب می کنم. بله ، نمی توانم صبر کنم. من نمی توانم صبر کنم تا از این کار متنفرم. من نمی توانم صبر کنم تا شما را مجبور به نارضایتی من در اینجا ناراحت کنید.

فرقی نمی کند که من یک عدد را روی نفس نفس گیر منفجر کردم که آنها این کار را دو بار انجام دادند و گفتند که من باید مردم. نمی توانم صبر کنم تا در انتهای تعطیلات کوچک من از شما متنفر باشم. ای کاش اینجا بودید و اوقات خوبی داشتید.

دوام نیاورد ، بنابراین دیگران نیز بودند. سم زدایی بیشتر در بیمارستان ، بیشتر جلسات کم آبی بدن در خانه. یک ماه هوشیاری ، شاید دو ، پس از آن مقدس مقدس ، من بهبود یافته ام. تاج را بگذر ، من فقط می توانم یک بخورم. تا زمانی که من فقط نمی توانم یکی بنوشم. سپس دوباره شروع می شود - با شستشو ، شستشو ، تکرار کنید.

اما ، بله ، کلیدها مقصر بودند ، بنابراین من به آنجا رفتم و وقتی موج می زد ، دنبالش رفتم شمال. تا آن زمان ، او نمی دانست که چقدر ، اما او انجام داد. من نمی دانم با آن چه کار کنم ، اما او این را می دانست. و به هر حال در را برای من باز کرد.

بنابراین من در میشیگان ماندم. و چرا نه - من به هر حال اکثر پل های جزایر را آتش زدم. پل ها را سوزاند و تمام درها را مهر و موم کرد تا مطمئن شوید آنها دیگر هرگز به روی من باز نمی شوند. قطعاً زمان رفتن به جایی جدید است.

بگذرد ، بله دقیقا دوباره صدا او به مدت 6 روز در خانه نخواهد بود. وقت آن است که بدون اینکه یک ظروف سرباز یا مسافر شخصی من باشد ، او را بهتر رها کنیم و فیلمی از خاک چرب را بر روی همه چیز زندگی خود بگذارد. وقت رفتن

با تعجب که چهره ام را عمیق تر به بالش کف زمین خفه کردم چقدر دشوار است. آیا می توانم خودم را اینگونه بکشم؟ احتمالاً اینطور نیست. احتمالاً فقط تاریک شده و در یک توده احمقانه در کف اتاق نشیمن قرار می گیرید.

بلند شدم و من با بالشی که به سینه فشار داده شده بود روی مبل نشسته بودم. همه تنگی و استرس مانند یک تکه دینامیت چرخید. در حالی که در آنجا نشسته بودم ، ساعت را دقیقه به دقیقه می چرخیدم تا اینکه یک ساعت بدون حرکت می گذرد. چاره ای نیست فقط نفس بکش داخل و خارج

و بعد دیدم. جایی برای رفتن وجود نداشت. کسی مقصر نبود. هیچ کس جز من. و فقط یک حقیقت آشکار در هوا وجود داشت ، مانند بوی پلاستیک سوخته. تیز ، تیز ، غیرقابل توصیف. غیرقابل انکار

حقیقت این بود که من مست بودم. من همیشه مست می شدم. هیچ کس جز من نمی تواند به من کمک کند تا مست نمانم. و اگر به جای دیگری می رفتم ، با یک بطری ودکا ارزان قیمت در دست راست و یک بسته شش تایی در سمت چپ من در آنجا قرار می گرفتم. با سلام ، پردرنر. خوش آمدید ، خانه آنجاست که قلب است.

من هر کجا که می رفتم می شدم. تصادف منتظر اتفاق افتاد. یک تعهد یک دندان در هر درب اتومبیل ، اشک در هر پیراهن. شراب قرمز روی هر فرش سفید ریخته می شد.

جای دیگری نبود که بتوانم بروم. چاره دیگری نبود. بماند یا به جایی نروید. زندگی خود را انتخاب کنید یا به جایی نروید. اینجا و آنها را انتخاب کنید یا به جایی نروید و من را در انتظار رسیدن آنجا پیدا کنید.

بالش را گذاشتم ، تلفن را برداشتم و به پدرش زنگ زدم. ساعت دوباره بلند شد ، بلندتر ، اما وقتی گوشم زنگ خورد صدای او را شنیدم که می گفت: سلام؟

سپس این سخت ترین ، دشوارترین چالش در کل زندگی من است. ورود فرض دانش درست در مرکز توجه ، دستهایی که در یک برگ انجیر ساخته شده بسته شده اند ، برهنه و می ترسند که همه جهان آن را به وضوح ببینند.

نقطه عطف - با صدای کم مانند آب روی لیوان شکسته ، جواب دادم: این من هستم.